بی دغدغه با من باش

واقعن تمام شد...

چهار سال درس و نوشتن و زحمت روز پنج شنبه رسمن تمام شد. تا مدت ها زمان بین وقت بیماران و فرصت نهار و مسیر روزانه منزل تا بیمارستان تنها وقت خواندن نوشته های قبلی و آماده شدن برای جلسه دفاع بود. مرخصی هفته آخر هم زیاد چیزی را عوض نکرد و بعد از مدت ها قبل از امتحان استرس داشتم. راستش معمولن قبل از هیچ امتحانی استرس نمی کشم، منتها این بار ابهت علمی یکی از ممتحن ها واقعن خوف آور بود: پروفسوری تحصیل کرده آکسفورد و دارای سابقه کاری طولانی در کمبریج، که سال هاست در دانشگاه معروفی رئیس بخش است. در مورد روش تحقیقی من بیش از ٨٠٠ مقاله چاپ شده و بیش از این تعداد مقاله ارائه شده در سمینارهای مختلف دارد. دو کتاب مرجع هم در مورد موضوع نوشته.  طوری بود که ممتحن دوم (که استاد استادم بوده و حدود بیست و خورده ای سال روی همین روش کار کرده) اصلن به نظر نمی آمد...

اعتراف می کنم هیچ وقت تا با این حد تحت تاثیر شخصیت علمی و در عین حال افتادگی هیچ انسانی قرار نگرفته ام. از آن تیپ ها که زندگی شان در علم خلاصه شده و زیبایی دانستن و دقیق بودن را یادآورت می شوند. و چون می دانند روز مهمی برای توست، هر آن چه از دستشان بیاید انجام می دهند تا تو آرام باشی و تحت فشار نباشی. وسعت و عمق دانشش غبطه انگیز بود و از یادآوری این که آمد تا داور اصلی جلسه باشد به خود می بالم.

به هر حال ساعت حدودن یک ربع به دو جلسه شروع شد و تا کمی بعد از چهار طول کشید. کلن خوب گذشت و به جز انگشت شماری، باقی سوال ها را جواب دادم و خوشبختانه اشتباه فاحشی نداشتم. و چه سبکی بی بدیلی آن دم که ممتحن دوم گفت که ما شما را در خور دریافت مدرک PhD از دانشگاه لندن می دانیم... خدایا شکرت...

پ.ن.١: قرار داد کتابی که چند بار این جا صحبتش شد هم آمد. یک سال وقت داریم تا ۴۵٠ صفحه مطلب را به انتشاراتی تحویل دهیم.

پ.ن.٢: طبق معمول شرمنده همه بابت سرنزدن ها و کم کاری ها. اگر بگویم جبران می کنم باور می کنید؟

   + زانیار ; ۳:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۸
    پيام هاي ديگران ()

از قدیمی ها-1

هنوز هم نتوانسته ام به آرشیو مطالب قبلی ام دسترسی پیدا کنم و تلاش ها و اقدام هایم نتیجه نداده. به هر حال اندک چیزی را که دارم هر از گاهی این جا می گذارم تا بماند...

¤به دستان خویش

کفن عمر خود را

                      به قامت راستینمان تافتیم و

شبانگاهان

               دعاگوی درازی عمر گشتیم

 

¤به دستان خویش

طناب دار خود را

                    ز حریر ناب ابریشمین بافتیم و

خدا را

        به پاس قدرش به پوساندن هر بند

                                                 ثنا گفتیم

 

¤به دستان خویش

تابوت جان نا قابلمان را

                            ز چوب شاخساران مو ساختیم و

گفتیم :....بگذرد

                      که آتش بلعنده چوبهاست....

                                                                      مرداد ۱۳۸۰-سنندج 

 

   + زانیار ; ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٦
    پيام هاي ديگران ()

وطن...آن چه بود و آن چه شد

روز پنج شنبه که تا یک صبح در حال چاپ نسخه نهایی تزم برای فرستادن برای ممتحنین بودم حس عجیبی داشتم. از صبح در دو بیمارستان مختلف شیفت داشتم و وقتی عصری در دفتر دانشگاهم در اوج خستگی مشغول بررسی نهایی نوشته هایم بودم، چیزی یادم افتاد که همه حس روز را تغییر داد: آن روز چهارمین سالگرد کوچ و دل کندنم بود.

سوای حس خوشنودی از آن چه گذرانده ام این مدت، مهم ترین چیزی که فکرم را مشغول کرده بود این بود که چه قدر عوض شده ام. خودم و تفکراتم...

روز آمدنم را هرگز فراموش نمی کنم. باور کنید اگر می شد، در میان آن همه اشک و وحشت از آینده نامعلوم و تنهایی، از همان فرودگاه بر می گشتم! حامد و بهرام می دانند آن روز چه طور گذشت. از همان روز تا یک سال وطن برایم موجود مقدسی بود که حتمن باید برای ساختنش برگشت. جایی بود که فرزندانش حق یادگیری دارند و تو که می دانی باید سهمشان را از دانشت به عنوان دینی که به سرزمین آبا و اجدادی ات داری بدهی. تا یک سال همه شماره هایی که در دفتر تلفنم یا موبایلم می نوشتم را طوری می نوشتم که انگار در ایران هستم: شماره های ایران بدون کد کشور وشماره های بقیه جاها (از جمله انگلیس) با کد کشور. با این نیت که فردا روزی که برگشتم، نیازی به دوباره نوشتن نباشد! پدر هم به چند دانشگاهی سر زد که ببینیم کجا کرسی تدریس پیدا می شود. و این روزها که آن شماره ها را می بینم این همه تغییر نگرش در این مدت نسبتن کم برایم عجیب است.

سال دوم و بعد از دیدار کوتاه مدت تابستانی، نظرم عوض شد. کمی خودخواهی هم چاشنی اش شده بود و اگر از من بپرسید بعضی جاذبه ها و راحتی هایی که این جا بعد از مدتی برایت عادی می شود و وقتی برمی گردی و تفاوت ها را می بینی تازه یادت می افتد آن چه قبلن بوده را، در این تغییر بی اثر نبود. وطن هنوز تقدس خودش را برایم داشت، منتها صادقانه بگویم دیگر این بار مطمئن نبودم که آیا حاصرم دست کم به این زودی از فرصت های پیش رفت و یادگیری و آرامشی که برایم بود بگذرم یا نه. آرزوها پله ای پایین آمده بودند و این بار خلاصه می شدند در تلاش بیشتر برای گذراندن سریع تر این دوره و آوردن خانواده؛ و تلاش برای حفظ دوستی ها و دبدار منظم جاها و کسانی که دوستشان داری. و شاید کمکی به آنانی که نیازی دارند، اگر دست دهد.

آرزوها و تفکرات مربوظ به وطن باز هم عوض شدند. این یکی را نمی دانم کی بود. به هر حال این شد که زندگی ات را این جا می سازی، و هر آن چه از دستت برآید را می کنی که خانواده ات را بیاوری. منتها اگر این دیر هم شد «دنیا به پایان نمی رسد». دوستان را هم می شود بالاحره دید! همین اینترنت اصلن خودش روابط را حفظ می کند! شاید هم خودشان آمدند! مکان های محبوب را هم یک کاری اش می کنیم!

این تفکر هر چند راحت تر می کرد زندگی را و پذیرش را، ولی باز هم هر از گاهی مثل زخمی که سر باز کند مشتی خاطره و نوستالژی و حسرت می ریخت توی ذهنت و به هم ات می ریخت. هر چند به مرور این هم کمتر و کمتر، و راحتی خودخواهانه من هم بیشتر و بیشتر می شد!

این بود تا اتفاقات اخیر، که همان حس تقدس و اهمیت وطن را (شاید به طرز بی منطقی) زنده کرد. شاید حس عدالت طلبی و صداقت فطری ام در شورتر شدن این آش موثر بوده باشد. تا جایی که خیلی وفت ها نمی دانستم دور و راحت بودن بهتر است یا نزدیک بودن و لمس لحظات تاریخ ساز.

به هر حال اکنون وطن (یا خاطرات، یا جایی که خانواده هست، یا گذشته یا هر اسم دیگری که دارد) همان وجود مقدس است. همان که فکرت را می برد و همه چیزش برای ات مهم است. ول من هنوز هم می دانم که راهی را که این جا شروع کرده ام ادامه خواهم داد و به این زودی ها نظرم عوض نخواهد شد. فقط این بار قسمت بزرگ تری از فکرم پیش آن چیزی است که آن جا می گذرد.

نکته آخر این که چندین و چند نفر را می شناسم که تا سفر اخیرشان ادعا (و از دید من بیشتر شعار) بازگشت سریع سر می دادند. نظر همه شان عوض شده، و فکر بازگشت را (دست کم برای کوتاه مدت) کلن از ذهنشان خارج کرده اند. نمی خواهم این مساله را تفسیر کنم، ولی به نظرم تغییر شایان توجهی است.

هنوز هم فکر می کنم این درجه تغییر برای چهار سال زیاد است...

پ.ن.١: معذرت بابت سرنزدن به دوستان. کار زیاد روزانه (که اکثرن آخر هفته ها را هم می گیرد) و کارهایی که باید برای تز می کردم فرصت غذا خوردن هم برایم نگذاشته یود! هر چند باید تا به حال با این غیبت های صغری و کبرای این وبلاگ عادت کرده باشید!

پ.ن.٢: وفای عزیز چشم! برای دعوتت هم می نویسم! در ضمن ممنون...

   + زانیار ; ۳:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٢٩
    پيام هاي ديگران ()

سی و دو، نوزده، یا یک؟

فزدا راس ساعت سه بعد از ظهر به وقت تهران دقیقن سی و دو سال خواهد بود که بر این گوی خاک و اقیانوس مسکن گزیده ام. قبلش کچا بودم؟ نمی دانم. بعدش چه خواهد شد؟ باز هم نمی دانم. فعلن مانند همه شما که این نوشته را می خوانید به طرز بسیار جدی و بدون هیچ شوخی ای در حال گذراندن عمر و دوندگی و کار بی پایان ام. چرا؟ این را هم نمی دانم! راستش با بینش بدبینانه ای که در خودم نسبت به فلسفه حیات سراغ دارم، این مقدار فعالیت بی معنی می نماید. آخرش که چه؟

فکر بد نکنید. افسرده نیستم و گوشه گیر و مغموم هم نشده ام. برعکس بیش از هر زمان دیگر در خودم توان و انرژی برای ادامه راه می بینم. از کار روزانه ام، هم کارانم، و دیدن ارزش تخصصم با همه وجود لذت می برم. حتی اگر هنوز هم در فهم این که بر روی این کره خاکی چه می کنم و جایگاه من و سیاره ام در جهان هستی چیست مانده باشم...

فردا سی و دو ساله خواهم شد. دلم می گوید ١٩ سال بیشتر ندارم و موهای سپیدی که این اواخر با سرعت در حال تکثیر و تکثر هستند دهن کجی می کنند و دل خوشی بی دلیلم را با خنده های زیر زیرکی شان با بد جنسی جواب می دهند. در یک کلام در باور این که ٣٢ سال همین جور رفته مشکل جدی دارم.

منتها این وسط مساله دیگری هم هست: می گویند مردهای خوب سن شان را از روی تاریخ ازدواجشان می گویند. چه قبل از حضور لطیف بانوی گلاب و آینه اصلن نمی دانسته اند زندگی چیست و چه معنی می دهد. با این حساب امشب یک ساله می شوم! یک سال از ورود باران مثال نگار می گذرد و هر روز یادم می دهد که انسان تا چه حد می تواند خوب و سالم و بی ادعا باشد.

هر دو مبارک است...

   + زانیار ; ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/٢٢
    پيام هاي ديگران ()

نازنین

نازنینم سلام!

نمی دانم این جا را خواهی خواند یا نه. اصلن نمی دانم کِی خواهی آمد و از چه جنس خواهی بود. نمی دانم به چه زبانی سخن حواهی گفت و اصلن این لانه کوچکی که دلم را در آن می ریزم فطره قطره دم به دم، قابل می دانی یا جای دیگری به گرو می گذاری دلت را. هر چند دمی است به انتظارت هستم...

نامت را نمی دانم هنوز و هنوز نمی دانم چند سال یا چند دهه بعد پا خواهی گذاشت بر این کره خاکی. آیا ز گیلاس شراب سرخی جانت سر خوش می شود یا بانگ اذان موذن پیر هوش از سرت خواهد ربود؟ کیشت را هنوز نمی دانم و باز دمی است انتظارت را می کشم...

چند بار تا به حال خوابت را دیده باشم خوب است؟ بار اول ١٨ سالم بود و تازه کنکور داده بودم. جوان و خام و رمانتیک و پر آرزو بودم و تو، لطیف و سبک؛ دل نشین و دل ربا.  چند بار دیگر هم آمده بودی تا دیشب. که جدن چیز دیگری بودی این بار. پا به پایم آمدی و به پای حرفم و درد دلم نشستی. می دانستی دلم گرفته بود. و می دانی دمی است دلم گرفته...

نمی دانم پسر خواهی بود یا دختر. نمی دانم چند سال یا چند دهه بعد از این پا خواهی گذاشت بر این چرخ؟ راستش را بخواهی از این که آمدنت به اراده کس دیگری بسته باشد می ترسم.  اگز اصلن نخواهی بیایی چه؟ می ترسم از این که نامی را که عمری به آن خواهندت شناخت «ما» برگزینیم و تو دوست نداشته باشی. فرزند من خواهی بود. جنست را نمی دانم هنوز. مهم هم نیست برایم. همین که باشی و سالم باشی بس است. پنج سال بعد باشد یا ده سال... چه فرقی می کند؟

فرزندم! شاید روزی بخندی به این نوشته پدرت. شاید حسش را نفهمی و شاید اصلن زبانش را هم نتوانی بخوانی. شاید جوک شب بوی فرند و گرل فرندت شود که پدر فلانی ده سال قبل از تولدش برایش نامه نوشته. مهم نیست برایم. باز هم برایت می نویسم. آرامم می کند. مسخره است نه؟ نیامده ای هنوز، و هنوز اصلن نمی دانم کِی خواهی آمد. سال ها یا ده ها سال یعد؟ نمی دانم. قیافه ات، شکل ات، صدای ات و ...؟ نمی دانم باز. و باز می ترسم از این که آمدنت به این جهان تو در توی بی انتهای گنگ دست خودت نیست. جان مادرت از این که به این بزمی که خودمان هم نمی دانیم چرا آمده ایم، آورده ایم ات فحش مان نده. نامت هم باید ز تایید دیگرانی بگذرد. ولی باور کن این تنها اجباری خواهد بود که بر وجود نازنینت روا خواهم داشت.

باور کردی این جرف آخرم را؟ می دانم اگر خورده مایه ای از پدرت داشته باشی باور نمی کنی اش. پر از تضاد است این جهان ما؛ چه کنم؟ یعنی اگر کاری بکنی که بدانم سرت به سنگ خواهد خورد باز هم کاری نخواهم کرد؟ کاش بتوانم. کاش بی ادعا و بی دریغ ببینم سنگ را که می آید. سپرت شوم و منعت نکنم. مثل پدرم و مثل مادرم.  می دانی چه می گویم پدر سو... . ولی بالا غیرتن دور هم جنس خواهی را خط بکش. این درجه روشن فکری از من نمی آید. همین که رقیب عشقی-عاطفه ای من و مادرت می شوی بسمان است!

آرزو تا دلت بخواهد برایت دارم. سالم که باشی؛ این جای خود. می خواهم کلی از رفتار و خلقیاتت شبیه من نباشد! عذابت خواهد داد جان پدر. نمی خواهم از خبر آن چه می گذرد در دیاری که پدرت دل بسته آن است تو هم بی خوابی بکشی و به هم بریزی. نمی خواهم با کشیدن دندان هیولای یک سیاه پوست گودزیلا که ایدز و سرطان خون با هم دارد و می دانی شاید به این نرسد که دندان دیگری بکشد، عرق سرد بریزی. می خواهی بی خوابی بکشی؟ عرق سرد بریزی؟ خوب بکش! خوب بریز! از ما گفتن بود شازده! عاطفی ها فقط خودشان را زجر می دهند و بس. عوض این کارها مرد عمل باش. حالا تو هی باور نکن. هی بخند. بزنم...؟؟!!

حمل بر خود ستایی ندانی می خواهم بعضی کارهایت شبیهم باشد. خورده اراده و خورده ذوقی داشته باشی و همان قدر از موسیقی و کلام کردی لذت ببری که من می برم. و همین حس را نسبت به موسیقی آذری و فارسی هم داشته باشی. باور کن خوب است. به چند فرهنگی و قبول نظرات مختلف عادتت می دهد. حالا هی من بگویم جهان پر تضاد عجیبی است، هی تو بخند! باور کن همین چند کلمه ساده پیش پا افتاده اگر خواهان داشت این شلوغی ها را نداشتیم. مردم به حرف هم با احترام گوش می دادند و دیگر این همه بگیر و ببند و بزن و ببر نداشتیم. پس خالقی و رشید بهبودف و زکی مورن و شجریان و بیتلز را با هم گوش کن!

نمی خواهم رسم و آیین دل دادن و ذل کندن را به اجبار یاد بگیری. آرزو می کنم دل بسته هر جا و هر کس شدی رسم لجباز روزگار نباشد که جدایت کند. جدایی برایت آسان و عادی نشود. باور کن سخت است. می خوردت ذره ذره. آرزو می کنم...

گوش کن به حرف هایم. صمیمی و نزدیک شو، مثل دیشب، مثل پدرم...

   + زانیار ; ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٥/۱٠
    پيام هاي ديگران ()

تمام شد...

١- همه با هم تمام شد

همه آن چه امید

همه آن چه آرزو

همه آن چه آرمان انگاشتم

همه با هم تمام شد

٢- روزها حرام می شوند

و سال هاست سپید اندیشان شهر یک به یک ناکام می شوند...

ساده اعدام می شوند...

بی سر انجام می شوند

٣- لعنت به زمان

لعنت که قلبم به خاک یکسان کرد

سپیدی در خور شب شیطان کرد

ویران کرد...

جدایی آسان کرد...

                                                                             فروردین ١٣٧٧-تبریز

___________________________________________________________

٩ سال پیش بود. رادیو گفت رفته. سریع گفت. اشک آمد...

   + زانیار ; ٢:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٥/۳
    پيام هاي ديگران ()

وطن...

اتفاقات اخیر، آشفتگی های شخصی ام، و عکس العمل هایی که به طور مستقیم یا غیر مستفیم از برخی دوستان و اطرافیان دیده ام، بیش از هر چیز به تفکر در مورد یک مساله وادارم نموده:

وطن چیست و چه مفهوم و تاثیری در زندگی بشر امروز دارد؟

این چه قدرتی است که بعد از سال ها دوری و وقتی که زندگی و آینده ات در جای دیگری بنا نهاده شده است، و اصولن جهت زندگی ات چیز دیگری است، باز رهایت نمی کند و شنیدن بی قراری زادبوم ات مثل مرغ سر کنده ات می نماید؟ آیا صرف سخن گفتن به یک زبان می تواند دلیل این باشد؟ آن هم در شرایطی که بسیاری از دور شده گان (از جمله خودم) بسیار بیش از آن که به زبان فارسی سخن گویند به زبان دیگری حرف می زنند و هنوز هم اخبار را از این راه دور می بلعند و می نوشند. آیا مثلن این که اجداد آدمی احتمالن در دیاری زیسته اند و از هوای آن سرزمین نفس کشیده اند می تواند دلیل قابل قبولی برای ناراحتی و سرگردانی و ارتکاب کارهای غیر قابل توجیه (مثل آن چه من کردم) باشد؟ آیا حضور خانواده و دوستان و عزیزان دلیل این تشویش و حس درونی است؟ یعنی مثلن اگر حانواده و دوستانم بیایند این جا دیگر تمام؟ نقش قومیت و مذهب در مفهوم آن چه وطنش می نامیم چیست؟

این حس تعلق از کجا می آید؟ از خاطرات؟ از تربیت؟ ژنتیکی است؟ از شنیده ها و دیده هایی که طی سالیان خواسته یا ناخواسته اثر می گذارند بر دل و جانت؟ نتیجه نوستالژی نهادینه شده نسل و نسل هایی است که بی گناه و ناخواسته وارد (و شاید قربانی) بسیار بازی ها و اتفاقات  شده اند و همه ما ناخواسته این بار تاریخی را بر دوش می کشیم؟

تا یادم نرفته این را هم بگویم که از نظر من (دست کم این اواخر) ایرانی ها احتمالن جز متحدترین و وطن پرست ترین ها هستند. در هر جمعی، اگر چنان چه فقط تعداد انگشت شماری ایرانی باشند هم باز خواسته یا ناخواسته «با هم» می نشینند و تقریبن همیشه بحث و نکته مشترک دارند. تا به حال ایرانی دیده اید که صمیمی ترین دوستش غیر ایرانی باشد؟ در ملیت های دیگر دیده ام، ولی در ایرانی ها....هرگز!

راستش خودم هنوز در یافتن پاسخ قانع کننده ای برای برخی ار این سوال ها مانده ام. تفکرات خودم را خواهم گفت، منتها اول می خواهم بدانم دوستانی که به این وبلاگ می آیند چه می اندیشند. ببینیم بحث به کجا می رود. شاید این راهی باشد برای آشتی کنان دوستانی که این اواخر کمتر می آیند و کمتر می نویسند این جا...

پ.ن.: با لطف دوست عزیزی مطالب قبلی تا اول سال ٢٠٠٨ را پیدا کردم. بابت این همیشه ممنونش خواهم بود. برخی از باقی مطالب را هم با جستجوهای زمان بر اینترنتی پیدا و save کردم. همه این ها را به مرور این جا خواهم گذاشت باز تا جبرانی باشد بر آن چه رفت و بماند برای خودم و دلم. ولی هنوز هم برخی از نوشته های بسیار عزیزم را ندارم. لطفن اگر کمکی در این زمینه می توانید بکنید، دریغ نکنید...

   + زانیار ; ٢:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢٠
    پيام هاي ديگران ()

و باز می نویسم...

بهتر شده ام... و آن قدر تمرکر دارم که به درس ها و بیمارانم برسم... و بعضن بنویسم. دست کم خوابم می برد و کمی آرام تر هستم.

مانند کسی بودم که بعد از کلی تمرین و ریاضت پا به مسابقه دو ماراتن می گذارد. تا انتهای مسیر را می رود و در صد متری انتها، برادر و پسر عمویش را می بیند که بین جمعیت و پشت نرده ها به قصد کشت همدیگر را می زنند. طبیعتن از دویدن دست می کشد و به گوشه ای می خزد و با بهت و نگرانی و تشویش از دور به نظاره ماجرایی می نشیند که هیچ نفشی در آن نداشته و ... اشک می ریزد. و چیزی که می ماند مسابقه اش است و آن چه کرده و آن چه باید بکند...

به هر حال با کمی چاشنی خودخواهی به این نتیجه رسیدم که اختمالن منطقی ترین کار ترک خواندن و نوشتن است برای مدتی و تمرکر روی این ته مانده درس ها و کار؛ و گریزی نا گزیر برای بازیافت نسبی آرامش روح و درون، تا آن همه زحمت و کار و سگ دو به بار نشیند. هر چند شاید دل نشین نباشد این نگرش و این کار، ولی آن چه می گذشت از ظرفیت محدود من بیشتر بود...

ساده لوجانه و غریب، راه ترک نوشتن را در حذف موقت وبلاگ یافتم. تا این خستگی تاریخی کمی تیمار یابد و به زندگی روزمره ام برگردم؛ و با شروعی دوباره، به نوشتن لنگان لنگانم ادامه دهم. با این تصور و برداشت که چون حذف، موقت بوده، دوباره به آرشیو مطالب قبلی ام دسترسی خواهم داشت. ساده لوحانه و غریب! غافل از این که واژه موقت، بر خلاف انتظارم، به معنی دسترسی مجدد به مطالب قبلی نیست. آمدیم اصلاحش کنیم، زدیم جفت چشمش را کور کردیم!

به هر حال بازگشته ام. فعالیت این وبلاگ در حد همان کارنامه مشخص قبلی اش خواهد ماند؛ فعالیتی محدود، با بازدیدکنندگانی محدودتر! فقط برای دل خودم، حفظ روابط ارزشمند ایجاد شده،و این که هر از گاهی «بنویسم»...

پ.ن.١:عمیقن غمگین و دز حسرت آرشیو و نوشته های قبلی ام هستم. از مکاتبه ای که با پرشین بلاگ داشته ام تا به حال نتیجه و جوابی دریافت نشده. اگر تجربه یا نظری در این مورد دارید یا می توانید در گرفتن آرشیو مطالب یاریم کنید بی نهایت ممنون خواهم شد... لطفن...

پ.ن.٢:لینک برخی از دوستان را ندارم. اگر وبلاگتان در لینک دانی وجود ندارد، لطفن آدرسش را بفرستید تا اضافه اش کنم.

   + زانیار ; ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱٤
    پيام هاي ديگران ()