بی دغدغه با من باش

واقعن تمام شد...

چهار سال درس و نوشتن و زحمت روز پنج شنبه رسمن تمام شد. تا مدت ها زمان بین وقت بیماران و فرصت نهار و مسیر روزانه منزل تا بیمارستان تنها وقت خواندن نوشته های قبلی و آماده شدن برای جلسه دفاع بود. مرخصی هفته آخر هم زیاد چیزی را عوض نکرد و بعد از مدت ها قبل از امتحان استرس داشتم. راستش معمولن قبل از هیچ امتحانی استرس نمی کشم، منتها این بار ابهت علمی یکی از ممتحن ها واقعن خوف آور بود: پروفسوری تحصیل کرده آکسفورد و دارای سابقه کاری طولانی در کمبریج، که سال هاست در دانشگاه معروفی رئیس بخش است. در مورد روش تحقیقی من بیش از ٨٠٠ مقاله چاپ شده و بیش از این تعداد مقاله ارائه شده در سمینارهای مختلف دارد. دو کتاب مرجع هم در مورد موضوع نوشته.  طوری بود که ممتحن دوم (که استاد استادم بوده و حدود بیست و خورده ای سال روی همین روش کار کرده) اصلن به نظر نمی آمد...

اعتراف می کنم هیچ وقت تا با این حد تحت تاثیر شخصیت علمی و در عین حال افتادگی هیچ انسانی قرار نگرفته ام. از آن تیپ ها که زندگی شان در علم خلاصه شده و زیبایی دانستن و دقیق بودن را یادآورت می شوند. و چون می دانند روز مهمی برای توست، هر آن چه از دستشان بیاید انجام می دهند تا تو آرام باشی و تحت فشار نباشی. وسعت و عمق دانشش غبطه انگیز بود و از یادآوری این که آمد تا داور اصلی جلسه باشد به خود می بالم.

به هر حال ساعت حدودن یک ربع به دو جلسه شروع شد و تا کمی بعد از چهار طول کشید. کلن خوب گذشت و به جز انگشت شماری، باقی سوال ها را جواب دادم و خوشبختانه اشتباه فاحشی نداشتم. و چه سبکی بی بدیلی آن دم که ممتحن دوم گفت که ما شما را در خور دریافت مدرک PhD از دانشگاه لندن می دانیم... خدایا شکرت...

پ.ن.١: قرار داد کتابی که چند بار این جا صحبتش شد هم آمد. یک سال وقت داریم تا ۴۵٠ صفحه مطلب را به انتشاراتی تحویل دهیم.

پ.ن.٢: طبق معمول شرمنده همه بابت سرنزدن ها و کم کاری ها. اگر بگویم جبران می کنم باور می کنید؟

   + زانیار ; ۳:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۸
    پيام هاي ديگران ()