بی دغدغه با من باش

سی و دو، نوزده، یا یک؟

فزدا راس ساعت سه بعد از ظهر به وقت تهران دقیقن سی و دو سال خواهد بود که بر این گوی خاک و اقیانوس مسکن گزیده ام. قبلش کچا بودم؟ نمی دانم. بعدش چه خواهد شد؟ باز هم نمی دانم. فعلن مانند همه شما که این نوشته را می خوانید به طرز بسیار جدی و بدون هیچ شوخی ای در حال گذراندن عمر و دوندگی و کار بی پایان ام. چرا؟ این را هم نمی دانم! راستش با بینش بدبینانه ای که در خودم نسبت به فلسفه حیات سراغ دارم، این مقدار فعالیت بی معنی می نماید. آخرش که چه؟

فکر بد نکنید. افسرده نیستم و گوشه گیر و مغموم هم نشده ام. برعکس بیش از هر زمان دیگر در خودم توان و انرژی برای ادامه راه می بینم. از کار روزانه ام، هم کارانم، و دیدن ارزش تخصصم با همه وجود لذت می برم. حتی اگر هنوز هم در فهم این که بر روی این کره خاکی چه می کنم و جایگاه من و سیاره ام در جهان هستی چیست مانده باشم...

فردا سی و دو ساله خواهم شد. دلم می گوید ١٩ سال بیشتر ندارم و موهای سپیدی که این اواخر با سرعت در حال تکثیر و تکثر هستند دهن کجی می کنند و دل خوشی بی دلیلم را با خنده های زیر زیرکی شان با بد جنسی جواب می دهند. در یک کلام در باور این که ٣٢ سال همین جور رفته مشکل جدی دارم.

منتها این وسط مساله دیگری هم هست: می گویند مردهای خوب سن شان را از روی تاریخ ازدواجشان می گویند. چه قبل از حضور لطیف بانوی گلاب و آینه اصلن نمی دانسته اند زندگی چیست و چه معنی می دهد. با این حساب امشب یک ساله می شوم! یک سال از ورود باران مثال نگار می گذرد و هر روز یادم می دهد که انسان تا چه حد می تواند خوب و سالم و بی ادعا باشد.

هر دو مبارک است...

   + زانیار ; ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/٢٢
    پيام هاي ديگران ()