بی دغدغه با من باش

وطن...آن چه بود و آن چه شد

روز پنج شنبه که تا یک صبح در حال چاپ نسخه نهایی تزم برای فرستادن برای ممتحنین بودم حس عجیبی داشتم. از صبح در دو بیمارستان مختلف شیفت داشتم و وقتی عصری در دفتر دانشگاهم در اوج خستگی مشغول بررسی نهایی نوشته هایم بودم، چیزی یادم افتاد که همه حس روز را تغییر داد: آن روز چهارمین سالگرد کوچ و دل کندنم بود.

سوای حس خوشنودی از آن چه گذرانده ام این مدت، مهم ترین چیزی که فکرم را مشغول کرده بود این بود که چه قدر عوض شده ام. خودم و تفکراتم...

روز آمدنم را هرگز فراموش نمی کنم. باور کنید اگر می شد، در میان آن همه اشک و وحشت از آینده نامعلوم و تنهایی، از همان فرودگاه بر می گشتم! حامد و بهرام می دانند آن روز چه طور گذشت. از همان روز تا یک سال وطن برایم موجود مقدسی بود که حتمن باید برای ساختنش برگشت. جایی بود که فرزندانش حق یادگیری دارند و تو که می دانی باید سهمشان را از دانشت به عنوان دینی که به سرزمین آبا و اجدادی ات داری بدهی. تا یک سال همه شماره هایی که در دفتر تلفنم یا موبایلم می نوشتم را طوری می نوشتم که انگار در ایران هستم: شماره های ایران بدون کد کشور وشماره های بقیه جاها (از جمله انگلیس) با کد کشور. با این نیت که فردا روزی که برگشتم، نیازی به دوباره نوشتن نباشد! پدر هم به چند دانشگاهی سر زد که ببینیم کجا کرسی تدریس پیدا می شود. و این روزها که آن شماره ها را می بینم این همه تغییر نگرش در این مدت نسبتن کم برایم عجیب است.

سال دوم و بعد از دیدار کوتاه مدت تابستانی، نظرم عوض شد. کمی خودخواهی هم چاشنی اش شده بود و اگر از من بپرسید بعضی جاذبه ها و راحتی هایی که این جا بعد از مدتی برایت عادی می شود و وقتی برمی گردی و تفاوت ها را می بینی تازه یادت می افتد آن چه قبلن بوده را، در این تغییر بی اثر نبود. وطن هنوز تقدس خودش را برایم داشت، منتها صادقانه بگویم دیگر این بار مطمئن نبودم که آیا حاصرم دست کم به این زودی از فرصت های پیش رفت و یادگیری و آرامشی که برایم بود بگذرم یا نه. آرزوها پله ای پایین آمده بودند و این بار خلاصه می شدند در تلاش بیشتر برای گذراندن سریع تر این دوره و آوردن خانواده؛ و تلاش برای حفظ دوستی ها و دبدار منظم جاها و کسانی که دوستشان داری. و شاید کمکی به آنانی که نیازی دارند، اگر دست دهد.

آرزوها و تفکرات مربوظ به وطن باز هم عوض شدند. این یکی را نمی دانم کی بود. به هر حال این شد که زندگی ات را این جا می سازی، و هر آن چه از دستت برآید را می کنی که خانواده ات را بیاوری. منتها اگر این دیر هم شد «دنیا به پایان نمی رسد». دوستان را هم می شود بالاحره دید! همین اینترنت اصلن خودش روابط را حفظ می کند! شاید هم خودشان آمدند! مکان های محبوب را هم یک کاری اش می کنیم!

این تفکر هر چند راحت تر می کرد زندگی را و پذیرش را، ولی باز هم هر از گاهی مثل زخمی که سر باز کند مشتی خاطره و نوستالژی و حسرت می ریخت توی ذهنت و به هم ات می ریخت. هر چند به مرور این هم کمتر و کمتر، و راحتی خودخواهانه من هم بیشتر و بیشتر می شد!

این بود تا اتفاقات اخیر، که همان حس تقدس و اهمیت وطن را (شاید به طرز بی منطقی) زنده کرد. شاید حس عدالت طلبی و صداقت فطری ام در شورتر شدن این آش موثر بوده باشد. تا جایی که خیلی وفت ها نمی دانستم دور و راحت بودن بهتر است یا نزدیک بودن و لمس لحظات تاریخ ساز.

به هر حال اکنون وطن (یا خاطرات، یا جایی که خانواده هست، یا گذشته یا هر اسم دیگری که دارد) همان وجود مقدس است. همان که فکرت را می برد و همه چیزش برای ات مهم است. ول من هنوز هم می دانم که راهی را که این جا شروع کرده ام ادامه خواهم داد و به این زودی ها نظرم عوض نخواهد شد. فقط این بار قسمت بزرگ تری از فکرم پیش آن چیزی است که آن جا می گذرد.

نکته آخر این که چندین و چند نفر را می شناسم که تا سفر اخیرشان ادعا (و از دید من بیشتر شعار) بازگشت سریع سر می دادند. نظر همه شان عوض شده، و فکر بازگشت را (دست کم برای کوتاه مدت) کلن از ذهنشان خارج کرده اند. نمی خواهم این مساله را تفسیر کنم، ولی به نظرم تغییر شایان توجهی است.

هنوز هم فکر می کنم این درجه تغییر برای چهار سال زیاد است...

پ.ن.١: معذرت بابت سرنزدن به دوستان. کار زیاد روزانه (که اکثرن آخر هفته ها را هم می گیرد) و کارهایی که باید برای تز می کردم فرصت غذا خوردن هم برایم نگذاشته یود! هر چند باید تا به حال با این غیبت های صغری و کبرای این وبلاگ عادت کرده باشید!

پ.ن.٢: وفای عزیز چشم! برای دعوتت هم می نویسم! در ضمن ممنون...

   + زانیار ; ۳:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٢٩
    پيام هاي ديگران ()