وطن...

اتفاقات اخیر، آشفتگی های شخصی ام، و عکس العمل هایی که به طور مستقیم یا غیر مستفیم از برخی دوستان و اطرافیان دیده ام، بیش از هر چیز به تفکر در مورد یک مساله وادارم نموده:

وطن چیست و چه مفهوم و تاثیری در زندگی بشر امروز دارد؟

این چه قدرتی است که بعد از سال ها دوری و وقتی که زندگی و آینده ات در جای دیگری بنا نهاده شده است، و اصولن جهت زندگی ات چیز دیگری است، باز رهایت نمی کند و شنیدن بی قراری زادبوم ات مثل مرغ سر کنده ات می نماید؟ آیا صرف سخن گفتن به یک زبان می تواند دلیل این باشد؟ آن هم در شرایطی که بسیاری از دور شده گان (از جمله خودم) بسیار بیش از آن که به زبان فارسی سخن گویند به زبان دیگری حرف می زنند و هنوز هم اخبار را از این راه دور می بلعند و می نوشند. آیا مثلن این که اجداد آدمی احتمالن در دیاری زیسته اند و از هوای آن سرزمین نفس کشیده اند می تواند دلیل قابل قبولی برای ناراحتی و سرگردانی و ارتکاب کارهای غیر قابل توجیه (مثل آن چه من کردم) باشد؟ آیا حضور خانواده و دوستان و عزیزان دلیل این تشویش و حس درونی است؟ یعنی مثلن اگر حانواده و دوستانم بیایند این جا دیگر تمام؟ نقش قومیت و مذهب در مفهوم آن چه وطنش می نامیم چیست؟

این حس تعلق از کجا می آید؟ از خاطرات؟ از تربیت؟ ژنتیکی است؟ از شنیده ها و دیده هایی که طی سالیان خواسته یا ناخواسته اثر می گذارند بر دل و جانت؟ نتیجه نوستالژی نهادینه شده نسل و نسل هایی است که بی گناه و ناخواسته وارد (و شاید قربانی) بسیار بازی ها و اتفاقات  شده اند و همه ما ناخواسته این بار تاریخی را بر دوش می کشیم؟

تا یادم نرفته این را هم بگویم که از نظر من (دست کم این اواخر) ایرانی ها احتمالن جز متحدترین و وطن پرست ترین ها هستند. در هر جمعی، اگر چنان چه فقط تعداد انگشت شماری ایرانی باشند هم باز خواسته یا ناخواسته «با هم» می نشینند و تقریبن همیشه بحث و نکته مشترک دارند. تا به حال ایرانی دیده اید که صمیمی ترین دوستش غیر ایرانی باشد؟ در ملیت های دیگر دیده ام، ولی در ایرانی ها....هرگز!

راستش خودم هنوز در یافتن پاسخ قانع کننده ای برای برخی ار این سوال ها مانده ام. تفکرات خودم را خواهم گفت، منتها اول می خواهم بدانم دوستانی که به این وبلاگ می آیند چه می اندیشند. ببینیم بحث به کجا می رود. شاید این راهی باشد برای آشتی کنان دوستانی که این اواخر کمتر می آیند و کمتر می نویسند این جا...

پ.ن.: با لطف دوست عزیزی مطالب قبلی تا اول سال ٢٠٠٨ را پیدا کردم. بابت این همیشه ممنونش خواهم بود. برخی از باقی مطالب را هم با جستجوهای زمان بر اینترنتی پیدا و save کردم. همه این ها را به مرور این جا خواهم گذاشت باز تا جبرانی باشد بر آن چه رفت و بماند برای خودم و دلم. ولی هنوز هم برخی از نوشته های بسیار عزیزم را ندارم. لطفن اگر کمکی در این زمینه می توانید بکنید، دریغ نکنید...

/ 18 نظر / 29 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مریم

سلام,خیلی خوشحالم دوباره مینویسی, یه شب برومند اومد گفت زانیار گفته دیگه نمینویسه,گفتم آخه جرا؟چی شده؟گفت نمیدونم,نفهمیدم,خودمم نوشته ات رو خوندم ولی سر در نیاوردم,به هر حال الان خوشحالم.منم دارم مینویسم خیلی زیاد ولی رو کاغذ, شاید کپی کردم انداختم تو خونه ها. ...

صفا

از صميم قلب متاسف شدم براي اتفاقي كه براي وبلاگتون افتاد و اميدوارم راه حلي پيدا بشه و آرشيو نجات پيدا كنه بعد از خواندن پستهاي جديد در مورد آنها هم كامنت مي گذارم

صفا

از صميم قلب متاسف شدم براي اتفاقي كه براي وبلاگتون افتاد و اميدوارم راه حلي پيدا بشه و آرشيو نجات پيدا كنه بعد از خواندن پستهاي جديد در مورد آنها هم كامنت مي گذارم

رابعه

سلام.. از نظر من وطن همان خواستگاه ملت است و ملت مجموعه ی افراد انسانی که در هر حوزه ای دردهایی مشترک دارند و و احساسی متقابل و نه صرفا" کسانی که در یک سرزمین زاده شده و زیست می کنند .. و باید بگویم احساس و دغدغه تان برای وطن مشترکمان همانقدر قابل ستایش است که بارقه ای از امید و صبر و شوق ایثار را در نبض های نیمه جان این خاک تبدار به بار می نشاند.. و در ضمن فکر می کنم همه ی ما مهاجری ابدی در خویشتن خویش هستیم که تنها زمانی که بایستیم است که دیگر نخواهیم بود . هرگز.. این را به تجربه می گویم تجربه ای نزدیک ... به نزدیکی همین روزها و فکر می کنم این خیلی معنی دارد... همیشه سبز باشید و سربلند..

پاپتی

وطن یعنی تمام سهم یک ملت ز دنیا وطن یعنی گذشته حال فردا

نیلی

سلام و صد سلام به شما و بقیه دوستان بلاگی. میبینم که اسمم دلیت شده!!!!! البته حق دارین خیلی تنبل شدم.که البته بی دلیل هم نبود.سعی میکنم بیشتر بیام. الانم دارم بقیه بلاگها رو هم میخونم. واسه شما به نمایندگی از طرف بقیه دوستان کامنت گذاشتم.

نگاهی نو

در مورد سوالتون که گفتین ایا تا به حال ایرانی دیده اید که دوست صمیمی اش غیر ایرانی باشد به جرات بگم بله خودم هم ایرانی هستم که 12 سال بهترینننننن دوست زندگی ام که ارزش یک خواهر را برام داره غیر ایرانی است. ایرانی ها گاهی بیش از حد احساساتی میشن متاسفانه الان با بچه های داخل ایران کاری ندارم که خدا توان بهشون بده و برکتهای بیشمار چندی پیش در اخبار اینجا دیدم که ایرانی های تورنتو به خیابان امدند که مثلا حمایت کنند بعد هم در نهایت درگیری بینشون بود . بین دو گروه ازادیخواه که یکی اشون طومار از مردم می گرفتن. زد و خورد و فحشهای وحشتناک جوری که پلیس وارد شد و هشدار داد که دستگیر خواهند شد . ابروریزی است هر دو گروه ازادیخواه هستند ولی باز بین خودشون هم احمدی نزادی برخورد می کنند

روشنک

وطن شاید به معنی گذشته- خانواده - زادگاه - دوستان - خاطرات - هویتی که شکل گرفته در جایی- فرهنگ - اعتقادات- زبان - مذهب و ... باشه.هر چی که هست یه حس قویه و غیر قابل تعریف و گاهی غیر قابل درک. همیناس که باعث میشه:پدر و مادر من محل تولد و زندگی تا دوران نوجوانیشون یه شهر دیگه بوده و الان محل زندگیمون شهری دیگه و همیشه همون حسی که شما مثلن نسبت به ایران دارین نسبت به اونجا دارن.میگن که اونجا یه بوی دیگه و یه هوای دیگه داره و تعلق خاطر عجیبی نسبت به اونجا دارن. فکر نمیکنم این حسی که ما ایرانیا نسبت به وطن داریم مردمان دیگه هم به این اندازه داشته باشنشون و تاثیری که رو ماها میزاره خیلی کمتر از ملتای دیگه اس، اینم برمیگرده به احساسات ما ایرانیا و مجموعی از همه اونچه اول کامنت نوشتم. از بابت پ.ن هم ممنون.خوشحالم که تونستم کمکی کنم

وفا

به این آدرس برو http://www.4shared.com/file/65122568/80720144/Fereydoon_Moshiri_rishe_dar_khak.html?s=1 و فایلش رو دانلود کن و شعر ریشه در خاک فریدون مشیری است فوق العاده است و دقیقا همون چیزیه که تو میخوای بگی !!

افرا و پاییز

همیشه به مهاجرت فکر کردم هیچوقت طولانی مدت از ایران و ایرانی جماعت دور نبودم. همیشه به آنهایی که رفتند و برنگشتند حسودی کردم. ولی هیچوقت نتوستم تصور کنم جایی غیر از ایران می تونم زندگی کنم.