تمام شد...

١- همه با هم تمام شد

همه آن چه امید

همه آن چه آرزو

همه آن چه آرمان انگاشتم

همه با هم تمام شد

٢- روزها حرام می شوند

و سال هاست سپید اندیشان شهر یک به یک ناکام می شوند...

ساده اعدام می شوند...

بی سر انجام می شوند

٣- لعنت به زمان

لعنت که قلبم به خاک یکسان کرد

سپیدی در خور شب شیطان کرد

ویران کرد...

جدایی آسان کرد...

                                                                             فروردین ١٣٧٧-تبریز

___________________________________________________________

٩ سال پیش بود. رادیو گفت رفته. سریع گفت. اشک آمد...

/ 13 نظر / 40 بازدید
نمایش نظرات قبلی
صفا

جناب زانیار خیلی تلخ است خیلی واقعا جدائی آسان شد

وفا

همانطور که میدونی من از شعر سر در نمیارم اما این یکی رو دوست دارم چون دارم حسش میکنم و به خاطر همین این رو خیلی دوست دارم . شدیدا ارادتمندیم

آرمان

دفترت را به یاد دارم که در آن به چندین زبان شعر نوشته بودی ولی در لابلای صفحات آن شعر های شاملو هم حضور داشتند . یادش گرامی باد.

بهرام

سلام.نبودم.جواب میدم...ببخشید که دیر شده. این دفعه عکس از خودم می فرستم!!

شبپره

چه خوب شد که برگشتی و نوشتی می دونی با اینکه مدتهاست با نوشتن غریبه شده ام اما وقتی می بینم شماها می نویسید احساس زنده بودن می کنم.

احمد

نفهمیدم که را می گویی، مثل بقیه هم که آن موقع که شعر راگفتی یادم نمی آید. نبودم که نمی نوشتم، هر چند این روزها خواندن هایم بیشتر است از نوشتن هایم.

احمد

ببخشید، فهمیدم. یعنی یادم آمد.

یلدا

وب خیلی قشنگی داری. خوشحال میشم به منم سر بزنی. نظرتم راجع به تبادل لینک بگو موفق باشی

روشنک

افسوس که این تمام شدنها هم تمام نمی‌شود